مرتضى مطهرى

235

مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي )

وجود ، ممكن الوجود مىشود ؛ نه ، انسان در ذات خودش به نحوى است كه ممكن الوجود است يعنى ماهيت انسان قبل از وجود متصف به امكان مىشود ، نه اينكه انسان اول وجود پيدا مىكند بعد ممكن مىشود . همين امكان كه حكمى است كه عقل براى ماهيت كشف كرده است ، اين حكم را عقل به ماهيت نسبت مىدهد قبل از مرحلهء وجود . عقل قبل از مرحله‌اى كه ماهيت را به وجود متصف كند او را متصف به امكان مىكند . ماهيت در مرحلهء قبل از اتصاف به وجود متصف به امكان مىشود . پس به اين جهت است كه ما نمىتوانيم بگوييم همهء قضاياى كليه منحل به قضاياى شرطيه مىشود ؛ چون اگر منحل به قضاياى شرطيه بشود پس در آنها شرط وجود مىشود و وجود تقدم پيدا مىكند بر حكم ؛ آن وقت بايد بگوييم هر انسانى ممكن الوجود است به شرطى كه وجود پيدا كند ؛ هر انسانى اگر وجود پيدا كند ممكن الوجود است ؛ يعنى امكان وجود تأخر دارد از وجود ، در صورتى كه امكان وجود تقدم دارد بر وجود عقلا ، نه اينكه تأخر داشته باشد از وجود . بازگشت به اصل بحث حالا اينها حرفشان دربارهء « بحر من زيبق بارد بالطّبع » اين است كه مىگويند معناى اين قضيه اين نيست كه درياى زيبق اگر وجود پيدا كند ، بعد از وجود ، اين صفت برودت بالطبع را دارد ، بلكه درياى زيبق ماهيتى است كه اين ماهيت به نحوى است كه به فرض وجود هم باز ماهيت است كه داراى اين صفت است . البته اين مثال قابل خدشه است كه برودت حكم وجود است نه حكم ماهيت . قبلا هم گفتيم كه يكى از دو مثال حاجى در اينجا قابل مناقشهء است كه حالا ما مناقشهء در مثال نبايد بكنيم اگر يك حكم رياضى را به عنوان مثال ذكر كرده بودند خيلى بهتر از اين بود . مثلا اگر مىگفتند : « كل مثلّث مجموع زواياه مساو لقائمتين » بهتر از اين بود . بنابراين اينها مىگويند حكم در اين قضيه به اين نحو است « 1 » .

--> ( 1 ) . آن وقت اين حرف خواجه كه مىگويد : « لبطلت الحقيقيّة » خيلى دقيق مىشود . خواجه مىگويد كه در قضاياى حقيقيه حكم رفته است روى ماهيت به صورت اعم از افراد خارجى ، كه شامل افراد مقدّر هم مىشود . ذهن اين ماهيت را مىبيند و حكمى براى اين ماهيت كشف مىكند كه اين حكم ، هم شامل افراد خارجى است ( كه افراد خارجى يعنى اعم از گذشته و حال و آينده ) و هم شامل افراد مقدّرة الوجود ؛ يعنى حكم را به گردن اين ماهيت